امابدترازان خیلی وقت است گریه هم نکرده ام 
گریه نکردم برای او که رفته برای عروسک بی مویی که از کودکی با خودم به دنیای بزرگ ترها اورده بودم وگمش کردم
برای گربه پیر حیاطمان که حالا چند وقتی است هرچه صدایش میکنم نیست وانگار قطره اب شده ورفته توی زمین 
انتظار کشیدن اتفاقی سخت اما خوبی است
گوش به زنگ تلفن می مانی یاچشم به راه رسیدن پستچی وگاهی هم ورق خوردن تقویم!
حیف که خیلی وقت است برای هیچ چیز انتظار نکشیده ام وپشت درهای بسته ننشسته ام خیلی وقت است شب ها به فردا و خبر خوبی که شاید برسد فکر نکرده ام و با ارزوی دورو دراز به خواب نرفته ام 
خیلی وقت است چیزی راگم نکرده ام شاید حالا وقت پیدا کردن ان همه چیزی باشد که گم کرده ام :عینک خودکار فلزی براق شعری که سرزبانم بود و درذهنم گم وگور شد !شاید حالا وقتش باشد بالاخره کسی از راه برسد و او من گمشده را پیدا کند
غبار را ازمن پاک کند و از کفش های برق افتاده ام تعریف کند .قشنگ خندیدنم را کشف کند و دست ودلبازی ام را دوست داشته باشد .
خیلی وقت است فصل ها همین طور بدون این که دیر کنند از یا امدن از یادشان برود سبز وزرد میشوند 
حالا که پاییز امده کت های بلنداز کمدها بیرون می ایند یقه های اهار خورده بر میگردندو چکمه هابرای تجربه ی باران اماده میشوند نارنگی ها بارسیدن پاییز میرسند سرو کله ی مهر پیدا میشود وکلاغ های یک شکل بر درخت های خشک صف می کشند 
خیلی وقت است .....خیلی وقت .....
ومن تنها دل خوشی ام این است که نقطه پایان از این جا که ایستاده ام خیلی فاصله دارد ...باید دست بجنبانم .تااش همین است و کاسه همین هیچ چیز درست نمیشود !
نگرانم که خیلی وقت است از خیلی وقت ها گذشته .....
نقطه پایان توت فرنگی ها ؟
سررسیدن تابستان
نقطه ی پیان من؟
هنوز کسی نمیداند!
برچسب:
نویسنده: طاها رستمیان